وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم...

 شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم...

شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شایددرخشش نگینی ارزشمندتر ...

 زمان به کندی می گذرد ... 

 کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و ...

من ماندم و اشک هایم ...

 من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی با یک دنیا سوال...

لحظات میگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز یک دنیا خاطرات...

  باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست !

اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه باز نخواهد گشت...

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد...

  شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند ...

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود ...

و ما می مانیم و تسلیم شدنمان...