جدایی...
وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم...
شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم...
شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شایددرخشش نگینی ارزشمندتر ...
زمان به کندی می گذرد ...
کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و ...
من ماندم و اشک هایم ...
من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی با یک دنیا سوال...
لحظات میگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز یک دنیا خاطرات...
باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست !
اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه باز نخواهد گشت...
بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد...
شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند ...
گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود ...
و ما می مانیم و تسلیم شدنمان...
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:31 توسط فاطمه خضری
|
سلام