4 شنبه سوری.....

اینم از ۴ شنبه سوری امسال ...

گذشت ...

و خوش گذشت...

 

زیباتر از زیبا....

حقیقت....

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش...

 شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی...


 و از کسي که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن...

 چون شايدهيچ وقت هيچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه....

جدایی...

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم...

 شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم...

شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شایددرخشش نگینی ارزشمندتر ...

 زمان به کندی می گذرد ... 

 کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و ...

من ماندم و اشک هایم ...

 من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی با یک دنیا سوال...

لحظات میگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز یک دنیا خاطرات...

  باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست !

اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه باز نخواهد گشت...

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد...

  شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند ...

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود ...

و ما می مانیم و تسلیم شدنمان...

حس زیبا

چه حس خوبیه کسی به یادته ..

کسی  دوستت داره ...

کسی به خاطرت به یادت از جایی که هستی رد میشه ...

وای خدای من  گاهی اوقات چقدر زندگی زیبا میشه ....

دوستت دارم خدای من....